تبليغاتX
شب آبی - افسانه کوچک چینی

شب آبی

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبیست

افسانه کوچک چینی


     ماهی نظر کرده


     بر سر راهی در بیابان درخت افرایی بلند قد بر افراشته بود.

     -افرای  کهن سالی که از بسیاری عمر میان اش پوسیده  و در آن

     حفره یی  پدید آمده  بود  که چون باران فرو می باریداز آب انباشته

     می شد.باری، روزی ماهی فروشی که تجارت ماهی  می کرد و

     ماهی زنده یا نمک سود از شهری به شهری می برد به کنار افرای

     پیر رسید. لختی در سایه آن بنشست و چون حفره ی پُر آب را میان

     درخت بدید به وسوسه ی دل، ماهی کوچکی از  انبان ماهیان خود

     در آورده در حفره ی درخت افکند  و به راه خویش رفت مگر رهگذری

     آن ماهی را در حفره بدید و حیرت کرد که لاجرم معجزتی صورت

     پذیرفته است.

     دیگران نیز چنین گفتند و دیری بر نیامد که از چهار جانب خلق  بسیار

     بر افرای کهن سال گرد آمد با نذرها و نیازها. آن جایگاه جایگاهی نامی

     شد تا آن که ماهی فروش  از آن سفر که کرده بود به جانب شهر

     خویش بازگشت و بر آن افرا بگذشت و  خلایق بدید و آن ماجرا بدانست.

     بخندید که: بوالعجب خلقی  که شمایید!

     این ماهی من به حفره در افکندم! آنگاه قلاب بیفکند و ماهی بگرفت

     و در انبان  نهاد و به راهخویش رفت.

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط سولماز  |