+ نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سولماز
سلام به بغض هاي قدغن ! سلام به سکوت هاي ناگهان ! به اشک هاي نيامده . به درد دلهاي ممنوع و هوسهاي بي شکيب و تمناهاي نامرغوب. وقتي شب است و در معرض دلتنگي هاي هنوز خويش خودکار مي شوي و نمي نويسي ؛ ... پس بيهوده اي... وقتي براي ورق زدن خودت منتظر اجازه ي لحظه هاي عصا قورت داده مي ماني و دائم پشت گريه هاي مرسومت ترمز مي کني ؛ پس به درد ديوانگي نمي خوري. جامه ي شاعري و جنون بر قامت ناسازگارت به ادعايي پر فريب مي ماند. نترس ! همه خودي اند . حرف بزن که عقربه هاي خواب آور ، دست و پا گم کرده تقويم کلماتت را در سراشيب شمّاطه دار جواني بسمت سالخوردگي هل ندهند. حرف بزن که کودک احساسات يتيم مانده ات سطر به سطر آرام بگيرد و عروسکهاي گمشده ي شعرش را بياد بياورد که در زير کدامين درخت بيد ، در گرماي تابستاني کدام نيمکت مدرسه اي ، کدام دغدغه ي آبان ماه دانشگاه جا گذاشته و گريخته است . شب است ...بگو ! که تا صبح نيامده از دردهايت غزلي بسازم و اينهمه ستاره را سوسوي قافيه ها کنم ... کسي از پشت ماه اشک هايت را مي شمرد . شايد خدا باشد به منم سر بزن خوشحال می شم.