خاطره
قطره قطره
توى پيراهنش آب مى شد
و تكه تكه
من او را
گم مى كردم
هر بار
كه انگشتانش را مى شمرد
يكى كم داشت
شب نزديك مى شد
و او
هيچ قصه اى براى
خوابيدن نداشت
مگر خاطره ى كفش هايى
كه هرگز نپوشيده بود.
