تبليغاتX
شب آبی -

شب آبی

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبیست

 

رفتم از پله های مذهب بالا،

 

تا ته کوچه ی شک،

 

تا هوای خنک استغنا،

 

تا شب خیس محبت رفتم،

 

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

  عشق آبی

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط سولماز  |